دانشگاه جامع علمی - کاربردی

مرکز آموزشی بنیادشهید و امورایثارگران استان قزوین

 

 

 اندیشه اسلامی

 

مدرس : استاد نوبخت

 

 

 

 

گرد آورنده  :علی عبدی

پائیز 92

 

 

معارف اسلامی  =:  {تاریخ اسلام- علوم قرآنی– معماری اسلامی– کلام – فقه اسلامی– الهیات }

معارف اسلامی را تعریف کنید  ؟ به مجموعه علمهای اسلامی  ( معارف اسلامی ) گفته می شود .

معارف اسلامی یک علم کلی است . مانند اینکه از علوم داخل مستطیل یکی را انتخاب کنی ،  اما در اندیشه اسلامی باید فعال تر و پویاتر باشیم .

در بین علوم مختلف معارف اسلامی (کلام ) بیشتر مد نظر ما است . کلام  علم دفاع از یک دین یا اعتقاد دینی خاص است که به تعداد ادیان مختلف وجود دارد . کلام اسلامی ، کلام یهودی ، کلام مسیحی ، ........

و به  نسبت کلام در دین متکلم نیز وجود دارد  .  متکلم کسی است که از یک دین دفاع می کند .

فلسفه اسلامی دو شاخه کلی دارد :

1)فلسفه عام ___ هستی شناسی .

2)فلسفه خاص __ خداشناسی : الهیات به معنی اخص .

خدا  =  جهان  =  انسان

انسان شناسی را از دو طریق می شود بررسی کرد . 1) سنت غربی . 2) سنت اسلامی

در سنت غربی  بحث انسان شناسی را از 3 طریق می شود خواند 1)فلسفی .  2)دینی . 3)اومانیسم .

انسان شناسی فلسفی : در کتابهای فلسفی معروف است که اولین انسان شناس سقراط بوده .

سقراط می گوید : خودت را بشناس تا جهان را بشناسی

وقتی پرسیده می شود که جهان از چه ساخته شده ؟ فیلسوفان قبل از سقراط می گفتند از آب ، آتش ، خاک ، هوا .

سقراط گفت دانشمندان  اشتباه فکر می کنند . زیرا باید پرسیده شود انسان کیست ؟

بعداُ عده ای به نام سوفیست آمدند (فن حقه بازی ) که معتقد بودند حقیقت ثابتی وجود ندارد .

اگر از آنها پرسیده می شد که حقیقت چیست ؟ می گفتند هر آنچه را شما دوست دارید می شود حقیقت مثل قانونی که در آمریکا و ترکیه است .

سوفیست ها توانایی انسان را زیر سئوال بردند که انسان توانایی شناخت ندارد .

سقراط این قضیه را قبول نداشت و می گفت معیار ثابتی وجود دارد .

بعد از سقراط این مباحث تمام شد تا قرن هفدهم که شخصی به نام دِکات روی کار آمد . او به کمک دین مسیح آمد و معتقد بود که شاید هر آنچه را که من می بینم همان نیست و آن نباشد مثلاُ درختی را که من می بینم همان درخت نباشد . او گفت شاید شیاطین فریبکاری وجود داشته باشد که نمی گذارند من هر چیزی را همان جور که شیطان می خواهد من می بینم . مثلاُ رنگ سبز ، چیزی را که من می بینم سبز نیست . چون او می خواهد من سبز می بینم .

دِکات به چه نحو از شک بیرون آمد . گفت اگر همه چیز دروغ باشد ، من به آن شک دارم ، اما من که وجود دارم و دروغ نیستم ، فکر می کنم ، پس من هستم و نتیجه گرفت یک نتیجه دینی .

*از خدا به دور است شیطان را قرار دهد که مرا فریب بدهد *

بعد از دِکات در آلمان فیلسوفی به نام کانت روی کار آمد . کانت روی عقل انسان دست گذاشت .

کانت معتقد بود که عقل انسان قابل اعتماد نیست .وی گفت با عقل نمی شود جهان را اثبات کرد .

بعد فلسفه ای ظهور کرد به نام فلسفه اخلاق ، کنت گفت وجدان همان خدا است . به هر کس دروغ بگویی به وجدان نمی توانی دروغ بگویی ، کانت به جامعه سکولار معتقد بود ، جامعه ی بی دینی وخدا ( اخلاغ منهای خدا ) ، کانت از طریق وجدان نظام اخلاقی را به وجود آورد .

بعد از کانت فلسفه دیگری ظهور کرد به نام (اگزیستان سیالیزم) که در تفکر اروپا دو شاخه دارد.

1)شاخه الهی یا اسپرز  2) شاخه الحادی که به خدا اعتقاد ندارند .

آی لی گِز که به شاخه الحادی اعتقاد داشت ، می گفت ما به دنیا پرت شده ایم و معلوم نیست از کجا آمده ایم و تا به خود بیائیم ، از دنیا رفته ایم ، نتیجه آن پوچ گرایی است.

عده ای معتقداند  فلسفه ، دینی نیست ، یک علم عقلی است .

نظر فیلسوفان غربی : اما اما در فلسفه اسلامی گفته شد ه جاهایی است که عقل کم می آورد و باید به سراغ دین رفت .

شاخه ای که روی قانون اعتقاد ندارند و عقل را ملاک قرار می دهند موفق تراند *

*انسان شناسی دینی : یهودیت و مسیحیت *

انسان شناسی یهودی : پیروان دین یهود مبتنی بر تبعیض نژادی و مذهبی می باشد .

یهودیها معتقداند انسانها به دو گروه تقسیم می شوند . 1 یهودی  2 غیر یهودی و می گویند یهودیها قوم برگزیده از طرف خدا هستند .چرا؟  چون تمام پیامبران از قوم بنی اسرائیل بودند .اسرائیل همان حضرت یعقوب می باشد .

یهود معتقد به صهیون هستند . صهیون یک کوهی در اورشلیم می باشد که محل قدرت حضرت داود و سلیمان بوده است . یهودیها را یاد قدرت باستانی می اندازد . نهایتاٌ باید همه مردم در خدمت یهود باشند .

مطلب دیگر ی گه به آن اعتقاد دارند این است که به قدرت برسی به هر قیمتی .

در اعتقاداتشان منع دین و اخلاقی ندارند.اما غیر یهود می گویند ما در کنار ادیان دیگر می توانیم به راحتی زندگی کنیم . آنها شدت در عقاید یهود را در دینشان ندارند .

انسان شناسی مسیحیت *  *

مسیحیت معتقد است انسان یعنی مرد  ،آنها زن را انسان نمی دانند  و می گویند زن کالا و ابزاری در خدمت مردم و قابلیت خرید و فروش دارد ، که بعدها وارد اعتراض شد . نتیجه االآن در اروپا مشاهده می شود که زنان حق آموزش و ارث ندارند و تحقیر میشوند . ثابت کردند که زنان انسان هستند و حق ها را کم کم گرفته تا به امروز . اعتقاد بعدی آنان این است که انسان ذاتاس گناه کار

و گناه در ذات انسان است .

آدم و حوا گناه کردند و این به طور ارثی به ما رسیده است پس همه انسانها گناه کارند . باید یکی بیاید کفاره بدهد تا گناه هان بقیه بخشیده شود و این کفاره را انسان نمی تواند خودش بدهد باید کسی باشد که استعداد و توانایی این را داشته باشد که کفاره همه ی انسان ها را بدهد تا همه بخشیده شوند و آن هم فقط خدا است و برای این که خدا بتواند این کار را انجام دهد تنزل مقام می دهد و می شود رو ح القدوس و خود را در رحم حضرت مریم قرار می دهد و به شکل انسان که حضرت مسیح باشد به دنیا می آید خدای پدر ( روح القدوس ) و بعد می شود خدای پسر و بعد شهید می شود تا کفاره گناهان بشر را بدهد . به صلیب کشیده می شود و او شهید راه  همه ی  انسان ها است .

اومانیسم  :

انسان گرایی که به اصالت انسانی معتقد است که اگوست کنت می باشد . از قرن 14 میلادی این دیدگاه شکل گرفته و جا افتاده است . در غرب اوج آن را در تفکرات افرادی مثل نیچه می بینیم و کسانی که خدا را قبول نداشتند مانند سارت . او معتقد بود تا امروز هر چقدر ما به خدا خدمت کرده ایم کافی است .از امروز خدا را باید کنار بگزاریم و در خدمت بشر باشیم و به جای خدا انسان را بپرستیم و هدف آنها رسیده به حد اکثر پیشرفت مادی است و توانایی انسان باید به اوج خود برسد .

در این اعتقاد کلاً اعتقاد به خدا از بین می رود . مانند به وجود آمدن کمونیسم  در شوروی سابق .

مارکس و لنین اشخاصی بودند که می گفتند دین افیون توده ها است . و دین را سرمایه دار ها درست کردند تا مردم را منفعل کنند و جلوی حرکت و پیشرفت را بگیرند مثلاُ دین دستور به صبر داده است اما اینها می گویند که اگر کسی می خواهد به حقش برسد نباید صبر کند .

هدف آنها رسیدن به رفاه است . اما در ظاهر نه در عمل . از قرن 17 بود که اومانیسم پیشرفت کرد.

انسان شناسی اسلامی**

در اسلام و در آیات قرانی تأکید وبر شناخت خود یا نفس دارد . در آیه 105 سوره مائده می فرماید:

ای کسانی که ایمان آورده اید مراقب نفس های خود باشید زمانی که هدایت شدید گمراهان به شما ضرر نمی رسانند . یا در آیه ی 21 سوره ذاریات  می فرماید : در نفس های خود تأمل کنید .

*اهمیت انسان شناسی در اسلام چیست *

1) مقدمه ی خداشناسی است .

2)مقدمه ی جهان شناسی می باشد .

3)مقدمه ی کمال انسانی است .

4)حلال مشکلات آدمی است .

انسان شناسی مقدمه ی خدا شناسی است :

شناخت نفس بالا ترین معرفت ها است . بزرگترین جهل و نادانی شناخت نفس است . شناخت نفس مقدمه ی شناخت خداوند است . حضرت علی (ع) می فرماید : هرکس خودش را بشناسد خدایش را می شناسد .

چگونه با انسان شناسی ( خود شناسی ) به خدا شناسی می رسیم ؟

انسان دارای فطرت است و همه ی انسانها فطرت خدایی دارند . فطرت بحث عقلانی ، حواس 5گانه دل یا شهود (ابزارها یا توانایهای انسان ) از دیدگاه اسلامی انسان همه ی اینها را دارد و به خدا اعتقاد دارد . عقل ما به خدا اعتقاد دارد و حواس ما را به خدا می رساند .

انسان شناسی مقدمه ی جهان شناسی است :

1)ابزارها و توانایی های خودمان را بشناسیم و بررسی نمائیم ف از طریق عقل . حواس و دل که سرمایه های وجود انسان است با توسعه دادن به اینها می توانیم جهان را بشناسیم . هرچقدر عقل بیشتر رشد کند ، حواس رموز جهان را بیشتر درک می کنیم .

مقدمه ی کمال انسانی : لازمه ی کمال این است که انسان ظرفیت وجودی خود را بشناسد ، ارزش خود را بداند و به داشته هایش بیشتر توجه کند .

من که هستم ؟ در چه موقعیتی قرار دارم ؟ چه توانایی هایی دارم ؟ ابزارم چیست ؟ به کجا می خواهم برسم ؟ به کجا می خواهم بروم ؟ فلسفه ی خلقت من چیست ؟ اگر انسان خود را بررسی کند سئوالی که برایش مهم می شود این است که برای چه بوجود آمده ام ، یا علت وجود آفرینش چیست . به وجود آمده ام نسل سایر موجودات باشم یا به تعالی برسم . پاسخ کمال ما را نشان می دهد که در اثر انسان شناسی به وجود می آید . اگر هدف بالایی داشته باشد پائین برایش قابل قبول نیست . باید ابزارها را بشناسیم ، ماهیت خودمان را بدانیم .

انسان شناسی حلاَل مشکلات آدمی است : وقتی انسان نادان است مشکل برایش فراهم می شود . نادانی سرچشمه مشکلات است . انسان در دو جا دچار خطا می شود 1) نادانی   2) غرور

انسان در طول تاریخ هم نادان بوده و هم مغرور . به همین دلیل به معضل بر خورده و هم می خواسته از همین دو باب درد ها را درمان کند . نتیجه ی آن به وجود آمدن مکاتب مختلفی است .

مانند کمونیسم : گروهی در سطح دنیا به عنوان کمونیسم به وجود آمدند که ادعا داشتند خدا وجود ندارد . و دین را کنار گذاشتند تا از توده ی مردم استفاده نمایند و از طریق سرمایه دارد به مردم فشار آورده بودند . یک سری فقیر بودند و یک سری سروتمند ،مردم را جذب خودشان کردند . خانواده را منحل کردند . زن و مرد اشتراکی داشتند تا مباحث دینی از بین برود . مطلق گرایی نتیجه اش سقوط است . قبل از اینکه عقل را دست مکاتب مختلف بدهیم ، باید خودمان را بشناسیم .

آفرینش انسان از نظر قرآن : 

آیاتی که می گوید انسان از خاک آفریده شده :  (سوره ی روم (آیه 20) از نشانه های او این است که شما از خاک آفریده شده اید .

 آیاتی که انسان از گل آفریده شده : ( سوره ی انعام آیه 2 ) خداوند کسی است که شما را از گل آفریده است .

(سوره ی صافات آیه 11 ) همانا انسانها را از گل چسبنده آفریدیم .

(سوره ی الرحمن آیه ی14 ) انسان را از گل خشک مانند سفال آفریدیم .

(سوره ی طارق آیه ی56 ) انسان باید بنگرد که از چه چیزی آفریده شده است ؟ از یک آب جهنده آفریده شده است .

(سوره ی مومنون آیه ی 12-14 ) همانا انسان را از گل صاف آفریدیم سپس اورا به صورت نطفه در رحم مستقر کردیم و بعد نطفه را به صورت خون بسته و خون بسته شده را به صورت گوشت جویده شده و بعد آن را استخوان دار کرده سپس به روی استخوان گوشت رویاندیم آنگاه او را به شکل دیگری ایجاد کردیم .

1)تراب (خاک ) طین (گل ) طین لازب (گل چسبنده )  صلصالکا لفجار (گل خشک شده مانند سفال )   ماء دافق (اب جهنده )   ماء مهین (پست )  ( آفرینش حضرت ادم و حوا ) .

2)طین (گل )   نطفه (نطفه) علقه ( خون بسته )   مضفه (گوشت جویده شده ) عظام (استخوان ، غضروف )   لحماَ (گوشت )  آفرینش بعد از آدم و حوا در ریشه انسان )

تمام اینها یک مرحله سپس یک آفرینش دیگری را انجام دادیم که اشاره به دمیده شدن روح دارد .

آدمی دارای دو بعد می باشد :

1)بعد جسمانی که ریشه ی آن از خاک است .

2) بعد غیر جسمانی که ریشه ی آن خدایی می باشد .

روح خدایی چه ویژگیهایی دارد ؟

از نظر عقلی می توانیم روح را قبول کنیم .    1)به دلیل هیپنوتیزم(تقسیم ناپذیر جنبه ای از انسان هیپنوتیزم خارج کردن روح از بدن به صورت عمدی)     2) تله پاتی (ارتباط ازدواج با یکدیگر ).   3) مشاهده جسم (انسان بر اثر ریاضت و سخنی می تواند کاری کند که روح از بدن جدا شود و بیاید جسم خود را ببیند .   4)من خود ( روح انسان از اول تا آخر یکی می باشد و تغییر نمی کند اما جسم در حال تغییر است .

 

نظر قرآن و احادیث در باره ی قرآن :

در سوره ی مومنون آیات 12-14 می فرماید : بعد از اینکه خدا انسان را خلق کرده پس از آن روح خلقی دیگرانشان کردیم .

آیاتی که در آن از کلمه متوفی به کار رفته ، ( متوفی یعنی دریافت کامل چیزی ، کسی که مرده ،خدا او را کلاَ دریافت کرده است  .

هویت اصلی انسان روح او می باشد . مثلاَ در سوره ی سجده آیه 10 می فرماید : بگو فرشته ی مرگ بر شما مأمور شده ، روح شما را می گیرد . سپس شما را به سوی پرورد گارتان باز می گرداند .

دلیل سوم حرف زدن فرشته ها باروح انسانهایی که مرده اند . سوره ی نحل آیه 32 می فرماید:

همانا فرشتگان مرگ ، روحشان را می گیرند . در حالی که پاک و پاکیزه اند ، به آنها

 می گویندسلام بر شما ، وارد بهشت شوید به خاطر اعمالی که انجام دادید .

روح دارای چه گرایشهایی است ؟

1)حقیقت جویی .

2)خیر اخلاقی .

3)زیبا سپندی.

4)خلاقیت و نو آوری .

5) عشق و پرستش .

روح ، مسائلی را که بلد است به دو شاخه تقسیم می کند :

1)علم نظری  : مقام توصیفکه در آن بحث هستها و نیستها است مثلاَ می گوئیم جهان دارای خدا هست یا خدای جهان واحد است یا در جهان دو خدا نیست .محصول بعد نظری ریاضَیات و فلسفه می باشد .

2) علم عملی: درعلم عملی ، مقام بایدها و نبایدها  می باشد . واجب و ضروری باید به بزرگترها احترام بگذاریم یا نباید دروغ بگوئیم * در بعد عملی اخلاق و حقوق ایجاد می شود . نباید از چراغ قرمز عبور کنیم جمله حقوقی می باشد .

ما بیشتر با بعد نظری سر و کار داریم . در بعد نظری علم را تقسیم می کنیم .

ابعاد روح :

1)عملی (علم حضوری )        2) نظری (علم حصولی )

وقتی خود معلوم نزد عالم حاضر است را علم حضوری می گویند .

وقتی که معلوم با واسطه نزد عالم حاضر باشد را علم حصولی می گویند .

مثال : 1) میمونی در مقابل شما ایستاده است علم شما به این میمون چه علمی است؟

 علم حضوری .

2)با دوست خود جهت تزریق آمپول به تزریقاتی مراجعه می کنید در اثر ترس آمپول به بدن دوستتان فریاد او به آسمان می رود . علم شما نسبت به درد دوستتان ،نسبت به آمپول چه علمی است ؟ علم خودش نسبت به دردش چه علمی است ؟  در هر دو صورت حصولی است . زیرا در هر دو صورت حس لامسه واسطه بین ما بوده است .

3)اشکان در حال جویدن آدامس است علم اشکان به مزه ی آدامس چه نوع علمی است ؟ علم حصولی ، اگر اشکان از آدامسی که در حال جویدن است به تک تک شما بدهد علم شما به مزه ی آدامس او چه نوع علمی است ؟ حصولی زیرا حس چشایی واسطه ی درک مزه است .

 

4) اینکه آقایی باجرانی درک می کند بعضی از کارها را می تواند انجام دهد و بعضی از کارها را نمی تواند انجام دهد این درک چه نوع درکی است ؟ حضوری . زیرا به توانایی خود او بستگی دارد .

5)اگر خانم ایکس غم و غصه ای دارد علم این خانم نسبت به غصه هایش چه نوع علمی است ؟

حضوری ، اگر این درد را به شما بگوید علمتان به درد او چه علمی می شود ؟ حصولی

غم هر کس برای خودش علم حضوری است .

6) علم ما نسبت به خدا چه علمی است ؟ هم جنبه ی حضوری و هم جنبه ی حصولی است .

زمانی که ما از مادر متولد می شویم با فطرت خدایی متولد می شویم  پس میشود جنبه ی حضوری  و زمانی که ما در حال غرق شدن هستیم و از کسی کمک می خواهیم حضوری است . اما زمانی که بر اثر غفلت لجبازی و فراموشی باشد علم ما حصولی می شود .

 

ایمان :  از ریشه اَمَنَ باب افعال به معنی اطمینان و آرامش . حالتی روحی و قلبی و معنوی است . جایگاه آن در قلب انسان است . جنس آن از جنس علم حضوری است ، یعنی قابل توضیح دادن نیست .

ایمان چیست :  در این باب حرفها و مطالب زیادی از قول بزرگان دینی گفته شده .

امام رضا (ع) می فرماید :  تصدیق قلبی ، اقرار زبانی ، و عمل به اعضا  و ارکان می باشد .

به عنوان مثال :  اگر کسی بگوید دوستت دارم باید بیانش زبانی و قلبی باشد و در رفتار هم نشان دهد .

از نظر اصطلاحی این مطلب را خاص تر می کنیم و می گوییم ایمان اعتقاد به خدای یکتا و کتاب آسمانی مشخصاً قرآن و در مرحله ی بعد اعتقاد به پیامبر خدا و در نهایت عالم غیب و متعلقات آن اکر کسی اینها را قبول داشته باشد می شود مومن  ، در غیر این صورت ......

رابطه ایمان با معرفت : مقایسه اجمالی بین شیعه و اهل تسنَن و ادیان دیگر مثل مسیحیت و یهود وجود دارد

شعار مسیحیت در این رابطه این است که ایمان می آورم تا بیاندیشم . اهل تسنَن می گویند ایمان می آورم ، نمی اندیشم و شیعه می گویند می اندیشم سپس ایمان می آورم .

شیعه نگاهی کامل تر نسبت به ادیان دیگر در باره موضوع دارد . در این زمینه بین انسان و حیوان تفاوت وجود دارد . حیوانات هم در حوزه ی بینش و هم در حوزه ی گرایش با انسان فرق دارد .

از نظر بینش حیوان از ظاهر خارج نمی شود یعنی برد نگاهش در محدوده  ظاهر است ، جزئی نگر است . محدودیت زمانی و مکانی دارد و خارج از محدوده مکانی خود نمی تواند فکر کند ، بر خارج از دیدش احاطه ندارد زیرا دارای فکر و عقل نمی باشد البته از لحاظ گرایش هم مانند بینشش می باشد . موجوداتی مانند زنبور و مورچه خارج از ظاهر را هم احاطه دارند و به غایت فکر می کنند که آن هم به صورت غریزی کی باشد .

تفاوت عمده انسان و حیوان بنا بر تعبیری عقل و علم و ایمان است . انسان موجودی فرهنگی است و دارای روح می باشد . ریشه اعتقادات در مسیحیت بر میگردد به عبارتهای تورات و انجیل ، از نظر علمای اسلامی اشتباه است . زیرا در دوره مسیحیت دچار سوء تعبیر شده بودند.

سفر پیدایش باب دوم ، آیه 16 و 17 در تورات آمده و خداوند آدم را امر فرموده . گفت از همه درختان باغ بی ممانعت بخور اما از درخت معرفت نیک و بد نخور روزی که از آن بخوری خواهی مرد . در آیه 1  تا 8 از باب سوم آمده : مار از همه حیوانات صحرا که خدا ساخته بود هوشیارتر بود . به زن (حوا) گفت : آیا خدا حقیقتاً گفته که از همه درختان باغ نخورید ، زن گفت :  از میوه درختان باغ می خوریم ولی از میوه درختی که در وسط باغ است  خدا گفته نخورید و آن را لمس نکنید تا مبادا بمیرید . مار به زن گفت  هر آینه نخواهی مرد بلکه خدا می داند در روزی که از ان بخورید چشمان شما باز می شود و مانند خدا عارف نیک و بد خواهید شد و چون زن دید آن درخت برای خوراک نیکوست و به نظر خوش نما ، دلپذیر و دانش افزا است پس از میوه اش گرفته و بخورد و به شوهر خود نیز داد و از او خورد .

آنگاه چشمان هر دوی آنها باز شد و فهمیدند که عریانند پس برگ های انجیر دوخته و سترها به خویشتن ساختند . در آیه 23 همین باب : خدا گفت همانا انسان مانند یکی از ما شده است که عاف نیک و بد گشته . اینک مبادا دست دراز کند و از درخت حیات نیز برگرفته و بخورد  تا به ابد زنده بماند . بر اساس این عبارتها چیزی که برداشت می شود این است که با دانا شدن انسان مشکل داشته است . در قرآن اینطور آمده که خداوند اسماء را به انسان آموخت برای آموزش و دانایی او نسبت به دیگر موجودات و این به ان معنی است که خدا به دانستن اشاره دارد در نتیجه شیطان سنبل ضدیت  با دین می شود ، سنبل مبارزه با تفکر و عقل ، بر همین اساس اتفاقی در غرب می افتد و آن اینکه می آیند . تارخ خود را به عصر قبل از ایمان و بعد از ایمان و عصر علم تقسیم می کنند . و در اسلام چنین تقسیم بندی وجود ندارد .

براساس دیدگاه اسلام علم به انسان روشنایی و توانایی می دهد ، یعنی فکر را باز می کند .

ایمان به کمک عقل می آید تا عقل یک زنگی مست نباشد . طبق این تحریر انسان ذاتاَ و در طبیعتش حیوان است و اکتساباَ انسان می باشد .

روح را تعالی می دهد ، ایمان را تقویت می کند و آن حیوان را به انسان تبدیل می کند . با شروع رشد جسمانی روح تقویت می شود . سنی ها در مقابل تفکر شیعه ظاهرگرا شدند.

از آیات قرآن استفاده می کنیم که در تفکرات شیعه ، اول باید عقل باور شود تا ایمان بیاورد .

ملاک ایمان انسان مومن به میزان علم و عقل است و هر چه قدر از این ملاک فاصله بگیریم ممکن است از دستورات قرآن فاصله گرفته باشیم . در سوره نمل آیه 14 ، داستان حضرت موسی و قوم یهود به اینکه حضرت موسی فرستاده ی خدا است عالم بودند اما ایمان نداشتند.

می خواهیم نتیجه بگیریم هر جا عقل است الزاما ایمان نیست اما بر اساس نگرش قرآن عقل نباشد ایمان هم وجود ندارد .

قوم یهود چون از روی تکیه موسی را انکار می کردند  اما در بحث سرپیچی شیطان از خداوند ، شیطان یه اینکه خداوند پروردگار جهان است عالم بود اما سرپیچی کرد . یعنی علم داشت اما ایمان نداشت .

 در سوره بقره آیه 256 : در دین احیا و اکراه وجود ندارد . خداوند راه درست را از راه نادرست روشن کرده ، بنا بر این کسی به طاغوت کافر شود و به خدا ایمان آورد ، به رشته محکم و استوار الهی چنگ زده است . طبق این آیه در دین اجبار نیست . در سوره فاطر آیه 28 می فرماید فقط از بین بندگان من آنهایی که دانشمند هستند از من می ترسند .

از نظر تفکر شیعه عقل و ایمان هر دو را باید تائید کنند . اگر جایی موضوعی باشد که عقل و شرع با هم اختلاف داشته باشند ، یا موضوع عقلانی نیست یا شرعی نیست .

در همین مورد احادیثی از ائمه اطهار در دست می باشد . امام موسی کاظم(ع) می فرماید : عقل حجت باطنی است و آیات و روایات حجت ظاهری می باشد .

امام صادق (ع) عقل را راهنمای مومن می داند .

 میزان استفاده از عقل چه مقدار است ؟  اهل تسنن ابوالحسن اشعری معتقد است که ما برای انتخاب دین از عقل باید استفاده کنیم ، اما زمانی که وارد خود دین می شوند و می خواهند بحث نمایند  می گویند ظاهر ملاک است وحق استفاده از عقل را نداریم.

معتزله از عقل به شکل افراطی استفاده کردند تا جایی که آیه و احادیث را به نفع عقل کنار زدند . اما چون دارای حکومت و تشکل نبودند در دو سه قرن اول از بین رفتند  زیرا موافق نداشتند. ولی شیعه م سنی حکومت تشکیل دادند ، پا بر جا ماندند .معتزله عقل جدلی را رملاک قرار داده بودند .

به این صورت که بحث ها مبتنی بر ساکت کردن طرف مقابل ، اما شیعه به عقل برهانی اعتقاد دارد . عقلی که شما رابه یقین می رساند .بحثی که طرف مقابل را مجاب نماید .

ایمان وعقل : ایمان زمانی کارایی دارد که به مرحله عمل برسد . اگر ایمان به مرحله عمل نرسد براساس متون ما محسوب نمی شود و در مراحل پائین باقی می ماند .

مثلا  در آیه 15 سوره حجرات اعراب می گویند : ایمان آوردیم ، خدا می گوید بگو ایمان نیاوردیم ،
 اسلام آوردیم .

فاصله است بین ایمان و اسلام ، صرفاُ به زبان نمی شود گفت که بین ایمان و اسلام فاصله است .

امام صادق (ع) می فرماید کمترین مرتبه ایمان این است که انسان و  خدا را بپذیرد . پیامبران را قبول کند به ملائکه و کتاب قرآن ایمان بیاورد و به جهان غیبت هم ایمان بیاورد .

از امام علی (ع) همین سئوال می شود در خصوص اینکه  حد ایمان چیست ؟فرمودند اگر ایمان صرفا همین حد بود که ذکر شهادتین باشد واجیات و مستحبات هم نمی آمد .

برای اینکه ایمان به مرحله کامل برسد واجبات و مستحبات آمدتد.

ایمان مذهبی یا دینی زمانی اتفاق می افتد که انسان از روی اختیار و میل قلبی به موضوعی ایمان بیاورد نه از روی اکراه ، اگر عملی که در آن ایمان نباشد و یا رضایت قلبی نباشد. در آیات و روایات از آن یه سراب  با خاکستر یاد شده .

موضوع ایمان و اختیار : بر اساس آیه 23 سوره کهف ، ایمان اختیاری است ،کسی به اجبار  مومن نمی شود ، انتخاب می کند و بر اساس انتخاب خود باز خواست می شود .

متعلقات ایمان : اینطور تحلیل می شود که خدا رب است و مراقبت جزء لوازم رب است . اعراب می گویند  رب الابل  یا  رب الکعبه یعنی کسی که مراقب و صاحب است .

خدا چون رب است دارای حکمت نیز هست  یعنی از علم و آگاهی کارها را انجام می دهد و لازمه آن این است که آنچه را می داند درست است باید به بشر منتقل نماید . راه آن هم این است که پیامبران آنها را به بشر برسانند  وبرای رساندن پیام به پیامبران از ملائکه و کتاب استفاده می کند تا فرامین را به آنها برساند تا برای همه بیاورد .در کنار آن می گوئیم خدا هدفدار است .

هدف چیست ؟ همان چیزی که خودش وعده داده و آن عبودیت و قرب الهی است . اگر کسی این مورد را قبول نکند ، ایمان او دچار نقص می شود . تکمیل آن با استفاده از عالم غیب است.

ایمان دارای درجه بندی می باشد ، پائین ترین و بالاترین دارد . پائین ترین آن از اعتقاد به وحدانیت خدا تا انجام واجبات و مستحبات می باشد . گذشته از آن بالاترین آن رسیدن به رضایت خدا است که از طریق نیل به عصمت است ، انسان وقتی به مقام عصمت رسید به موضوع اصلی که بالاترین مرتبه ایمان است نزدیکتر
می شود .

برای اینکه ببینیم شخص مومن است ملاک چیست ؟

ملاک مومن عمل صالح است . اگر تظاهر و ری کرد و با این روش پیش رفت درست نیست . ظاهر باید جلوه ای از باطن او باشد . اگر کسی باطنش پلید و ظاهرش خوب باشد مومن نیست ، ملاک عمل صالح است .

در قرآن آیه ای است که می گوید مومن کیست ؟

مومن کسی است که وقتی به یاد خدا می افتد می ترسد ، وقتی آیات خدا بر آنان خوانده شود بر ایمانشان بیفزاید و توکل کنند .

آثار ایمان چیست ؟ چه تفاوتی بین مومن و غیر مومن ات :

1)بهجت و انبساط :  کسی که ایمان دارد گشایش در زندگی اش بیشتر است ،شادابی و بهجت از آثار
 مومن است .

2)روشنی دل

3)امید داشتن :  شمایی که نیکوکار هستید اجرتان زایع نمشود ، ایمان و امید داشتن از اثرات دیگر مومن است.

4)آرامش خاطر : که محصول تلاش و اطمینان به شرط محیطی است . مومن در کنار تلاش به محیط ، ایمان پیدا می مند .

5)برخورداری از لذت ها

6)بهبود در روابط اجتماعی که بر اثر قوی شدن تقوی و تجلیات انسانی است .

7)کاهش ناراحتیها در اثر به وجود آمدن مقاومت در شخص ، او می تواند در مقابل ناملایمات تحمل شتری داشته باشد .

بحث خدا :

در مورد خدا به چند طریق  میشود وارد بحث شد . از نظر اشباست ، خدا دو محور قابل بررسی است .1- دیگاه فلاسفه  2- دیدگاه قرآن .

برهان نهایی که برای اثبات خدا وجود دارد :

1 –برهان نظم .  2-برهان محرک اول . 3-برهان صانع و مصنوع . 4- برهان خالق و مخلوق . 5- برهان حدوث وقدم یا حادث و محدث . 6- برهان علت و معلول .  7- برهان وجوب و امکان 8-برهان صدیقین . حال به بررسی هر یک می پردازیم .

برهان نظم : قدیمی ترین برهان است . ساختار آن جهان مجموعه منظمی است . هر مجموعه منظم ناظمی دارد . پس جهان ناظمی دارد . برهان متحرک :جهان متحرک است . هر متحرکی محرکی دارد . پس جهان محرکی دارد .برهان صانع :جهان مصنوع است ، هر مصنوعی صانعی دارد پس جهان صانعی دارد . برهان خالق :جهان مخلوق است ، هر مخلوقی خلقی دارد پس جهان خالقی دارد  .برهان حدوث :جهان حادث است هر حادثی محدثی دارد پس جهان محدثی دارد . جهان ممکن الوجود است ، هر ممکن الوجود واجب الوجودی دارد .پس جهان واجب الوجودی دارد.

اگر برای اثبات خدا بخواهیم دیدگاه قرآن را تحلیل کنیم ، در درجه اول خدا نیاز به اثبات ندارد آیات نشان می دهد که خدا در فطرت و خون انسان است . آیه مربوط به فطرت در سوره روم آیه 30 می فرماید : نگاه کن مستقیم با پیروانت روی به جانب دین پاک (حقیقت ) همان فطرتی که خداوند انسانها را بر اساس آن فطرت آفرید. در حکمت خدا تغییر و تبدیلی نیست ،

آن دین با دیدار است . اکثر مردم نمی دانند بر اساس آین آیه خدا می گوید بروید به سوی دین فطری . فطرت تازه به دست آورید .

آفرینش :  چیزی است فطری و دارای چند ویژگی می باشد . 1-در همه افراد نوع خودش وجود دارد .2- تغییر و تبدیل در آن راه ندارد . 3- قابل آموزش نیست قاعدتاَ در دین حقیقت این سه ویژگی باید باشد .

همه شما را براساس این فطرت آفریدیم، پس می فهمیم این دین دینی نیست که دیگران یا چپ و راست به ما گفته باشد بلکه در فطرت انسان است و استثنایی هم وجود ندارد . کسی نمی تواند بگوید من طور دیگری آفریده شده ام .

مثال دیگر در دید غربی می گوید فطرت وغریزه یکی است . شهید مطهری می گوید فطرت و غریزه با هم فرق دارند . اما باز در تحلیل به این نتیجه میرسد که این دو به هم نزدیک می شوند . عمده تفاوت حیوانات و انسان اینکه غریزه در حیوان است و فطرت در انسان .

فطرت کلمه ای آگاهانه است و غریزه چیزی است که با اختیار قرابت دارد . ولی چه یکی باشد چه متفاوت ، دراصل جریان تغییری ندارد .

زمانی که کودک متولد می شود میل به شیر خوردن دارد ،این امری غریزی است و کسی به او آموزش نداده . این موضوع استثنا ندارد و همه این حالت را دارند .

در درجه دوم اگر کسی از فطرت خود فاصله می گیرد بر اثر عناد ، لجبازی و فراموشی است . اما بعضی مواقع  از روی کنجکاوی در فطرت ، خدا را پذیرفتیم و می گوئیم می هواهم مطالب بیشتری در باره خدا بدانم . می شود به مطالب و آیات قرآن اشاره کرد و خدا را اثبات کرد.

 

جهان بینی چیست ؟

شناخت و نگرشی که درباره جهان وجود دارد را می گویند جهان بینی . 3 نوع جهان بینی داریم :  1- مذهبی .  2- فلسفی .  3-علمی .

در اسلام ممکن است جهان بینی فلسفی و اسلام یکی می باشد . اما در بحث فلسفه غرب بین آنها تفاوتهایی وجود دارد . جهان بینی علمی این است که بر اساس تجربی می باشد . اساس جهان بینی علمی به تجربه و آزمون است . و معمولاً می گویند در علم دنبال علتها هستیم ،جهان بینی علمی محدودیت دارد و بعضاً به بعضی از علمها محدود می شود و نمی تواند در باره بعضی دیگر از علم پاسخ دهد . مثلاً در باره علم نظری جا می زند و پاسخگو نمی باشد .

از دیدگاه اسلامی ، جهان بینی علمی محدودیتهای خود را دارد و به این سئوال که وحدت وجود دارد یا کثرت ، نمی تواند جواب دهد و تفره می رود . این جهان بینی دارای ارزش علمی می باشد نه نظری .

جهان بینی علمی مربوط به اجزاء عالم نه کل آن شناسایی که به ما می دهد موقت و زود گذر است . ممکن است در پزشکی بگویند این دارو برای فلان بیماری خوب است  . اما شش ماه دیگر آن دارو را تولید نکنند و حرف قبلی را نقض کنند چون با پیشرفت علم و تولید داروی دیگر، آن نظریه از بین می رود .

این جهان بینی چون جزنگر می باشد ارزش نظری ندارد .

جهان بینی فلسفی :

  مبتنی بر کلیات و بدیهیَات است بدیهی مبنی بر استدلال است و نیاز به اثبات ندارد . جهان بینی فلسفی نگاهش کلی است به جهان .

یکی از ویژگی های آن جزءی بودن آن است . در آن محدودیتهای جهان بینی علمی نیست ، کل را در نظر دارد ولی علمی جزء را  . وجه اشتراک آن با جهان بینی علمی این است که هر دو مقدمه عمل می شوند و هر یک به شکلی به قدرت مربوط می شود .

اما جهان بینی فلسفی مدلش فرق می کند وارد جزئیات نمی شود ، وارد راه یا شاه راه می شود و برای رسیدن به هدف از آن استفاده می کند .

جهان بینی مذهبی :  

  جهان بینی مذهبی ویژگیهای هر دو جهان علمی و فلسفی را دارد. ثبات و جاودانگی را از جهان بینی فلسفی دارد ، دارای واقع نگری می باشد . این جهان بینی یکی از ویژگیهایش این است که قدرت قداست بخشی دارد .تا تقدس سازی نماید که در دو جهان بینی دیگر نبود . یکی از ویژگی دیگرش اینکه مبتنی بر ایمان است . این جهان بینی به جهان بینی فلسفی ثبات و توسعه می دهد . مطلب این است که معیار جهان بینی خوب چیست ؟ 1- جهان بینی این است که قابلیت استدلال داشته باشد و بشود در باره آن با دیگران بحث کرد . 2- به زندگی حیات و صفا بدهد . 3- پوچ ولغو نباشد .4- آرمان ساز و شوق آور باشد (حرکت آفرین باشد)

5-زمانی که تقدس می دهد هدفهای انسانی و اجتماعی ، زندگی انسان مقدس می شود،

حرکتها وسیع تر می شود .اگر تقدس بخشی جنبه منفی داشته باشد ممکن است مخرب باشد .

6-تعهد آور است مسئولیت ایجاد می کند براساس این مفاهیم تعاریف جهان بینی نظام اسلامی چیست ؟ 1- توحید است همه عالم باید به سوی خدا حرکت کنند . 2- واقع گرایی .

3-آموزش جویی یا دانش طلبی از اصولی است که نباید در مقابل آن مقاومت کرد .

جهان بینی اسلامی در واقع دنبال واقعیت مطلق و مبدأ هستی است . اما ویژگیهایی است که جهان بینی علمی یا عیز مذهبی دارند این است که آنها محدودیت دارند و نمی توانند جهان بینی مطلوب را به ما معرفی کنند .

از ویژگیهای موجودات :

1-محدودیت    2-وابستگی     3-نیازمندی    4-زوال و تغییر

1. موجودات مادی محدودیت دارند. از گذشته و آینده خود خبر ندارند. غایب اشت .

2. وابستگی   : ما همه مشروط هستیم و همه برای زنده ماندن و زندگی به یکدیگر وابسته هستیم و و در لفظ عرفان موجودات فقیری هستیم .

3. نیازمندی : نیازمندی را می شود در دل وابستگی آورد . و نمی توانیم روی پای خود بایستیم

نسبیت مشود هر کسی مدتی خوب باشد .بعداً بد شود قضاوتها هم نسبی است بر اساس افکار خود می بندیم .

4. زوال و تغییر : زوال و تغییر و نابودی از مشخصات موجودات است .خدا چون قیوم صمد و غنی است . قائم به ذات خویش است و بی نیاز در کل ویژگی ها را ندارد . توانایی دارد که جهان بینی معرفی کند و ما استفاده
می کنیم .

در بحث فطرت و نگرش فطری موضوعی تحت عنوان گرایشهای فطری مطرح می شود که به دو نوع نگرش تقسیم می شود .1- عقل فطری     2-روح فطری

در بحث عقل : بحث خدا شناسی اصولی مطرح می شود . خداوند به طور اصولی در فطرت و عقل انسان
وجود دارد .

بحث خداشناسی حضوری در آیه 30 سوره روم – خداشناسی به طور فطری و به صورت علم حضوری می باشد بیشترین درک ما از خدا به شکلی در فطرت ما وجود دارد . در آیه 172 سوره اعراف که به آیه میثاق معروف است و هنگامی که خداوند از فرزندان بنی آدم عهد گرفتند . پس از پشت و ذرَیه و از نسل انسانها عهد گرفت .

شهادت و اقرار گرفت که من پروردگار شما نیستم ؟ و انسانه گفتند بله * تا اینجا به جهان الست  ذر اشاره دارد . تا اینکه انسانها در روز قیامت نگویند که ما از این مطلب غافل بودیم یا آیا  اجداد ما اینگونه بودند و ما هم که فرزندان آنها هستیم ، پیرو آنها هستیم . در ظاهر خدا از انسانها عهد می گرفته . در اینکه انسان از قبل کجا بوده  حرفها و بحث ها ی زیادی بوده یعنی معتقداند در عالم اَلَست بوده و بعضی می گویند غیر از آن ...

عالم ذر چیست ؟ در این باره اختلاف نظر هست بین علما  بر اساس حدیثی از امام صادق (ع) : صحنه دیدار پروردگار بوده و اینکه بندگان خدا را دیده اند اما زمان ورود به دنیا به هر دلیلی فراموشی ایجاد شده یا به تعبیری انسان آن دیدار را فراموش کرده .

معروف است در تفاسیر که عالمی به نام عالم ذر بوده انسانها در آن زندگی کردند ، به وجود خداوند اقرار کردند . وقتی اینگونه بررسی می شود داستان شیطان را به آن وصل می کنند .

مباحثی که بین فرشته ها و شیطان با خدا بوده ، زمانی که فرشتگان به خدا می گویند  چرا در مقابل کسی که فساد می کند سجده کنیم ؟  پروردگار می فرماید : آنچه را که من می دانم شما نمی دانید .

فرشتگان و شیطان سئوالی می پرسند که خداوند جواب نمی دهد .

در باره عالم اَلَست بعضی این گفتمان را مربوط به آنجا می دانند اینکه ( همه موجودات اعم از انسانها ، ملائک و شیاطین ) بودند و انسان اقرار به وجود و خداوندی پروردگار نموده .

عده ای کاملاً معتقدند البته با دلایل و توجیه ، مثلاً وقتی کسی می گوید کسی را می بینم خوشم نمی آید و یا خوشم می آید یا اینکه این شخص را قبلاً دیده ام همه را دال بر آن عالم می دانند. افلاطون در این باره نظر به موصول را عنوان می کند اما بعضی می گویند عالم ذر با این نظر یه متفاوت است .

در این خصوص حرف و حدیث های زیادی هست ، اول آنکه سئوالی که مطرح می شود این است که اگر من قبلاً  بودم و به وجود خدا اعتراف کردم قائدتاً نباید فراموش کنم عده ای گفتند که انسانها تک تک نبودند بعداً آمدند و به تفصیل توسعه پیدا کردند .

عده ای هم می گویند بودند زندگی هم کردند و خارج شدند و یادشان رفته .علامه طباطبایی در المیزان می گوید : عالمی به نام ذر وجود نداشته یا حداقل این آیه به عالم ذر اشاره ندارد .

من اگر قبلاً زندگی کردم باید یادم بیاید بر همین اساس رویکرد قرآن ، به قرآن و آیه به آیه برای فهم این موضوع به سراغ آیه 30 سوره روم باید رفت (آیه فطرت) .

دین فطری در نهاد انسان وجود دارد . علامه از همین جا این برداشت را دارد که در آیه 172 سوره اعراف گفته : انسانها به وجود خدا اعتراف کردند ، در واقع اشاره به فطرت دارد، علم حضوری به خدا وجود دارد . بر اساس قواعد فلسفی هر موجودی که مجرد است یک مقدار میزان آگاهی نسبت به خود دارد ، با توجه به اینها علامه معتقد است به اقرار تک تک انسانها به خدا که مربوط به فطرت انسان است . به اینکه در عالمی دیگر زندگی کرده باشند با فراموشی که بعداً به او دست دارد * در ادامه ، دلیل اقرار انسانها این است که دنبال بهانه اند و خداوند در روز قیامت هیچ بهانه ای را از هیچ کس نمی پذیرد اینکه بگوید 1) نمی دانستم  2)غافل بودم  3) تابع آبا و اجداد بودم . هیچ یک از این عذر ها پذیرفته نیست .

 اکر انسان بگوید من غافل بودم ، جواب می آید بیخود باید دقت می کردی ، اگر بگوید نمی دانستم ، می گویند دروغ می گویی ، چرا که در فطرت تو قرار دادم . اگر بگوید پیرو آبا و اجداد بودم که اصلاً پذیرفته نیست زیرا عقل داشتی در نتیجه خدا در فطرت انسان وجود دارد . بر اساس علم حضوری، فطرت دل است  به فطرت عقل .

راه های بعدی اثبات خدا  در درجه اول راه فطرت پذیرفته شده که نمی شود انکارش کرد . مرحله بعد که اگر از فطرت خارج شویم برای اثبات خدا بگوئیم غافل بودیم راه تجربی است . تجربه یعنی : فهم و درک از طریق حواس پنج گانه حدیثی از امام علی (ع) است که می فرماید: تجربه علمی است که به کار می آید . تجربه جایگاهش بعد از بینش است و بعد از بینش به تجربه می رسد به عنوان مثال : کسی که مدرک تحصیلی لیسانس دارد ، اگر با تجربه به دست نیاورده باشد آگاهی اش در سطح نظری باقی می ماند . اما اگر از طریق تجربی کسب علم کرده باشد نسبت افراد کم سواد یا بیسواد می تواند میانبر بزند و به نتیجه مطلوب برسد و مراحل آن بینش تجربه و مهارت  

راه تجربی راه اثبات خدا:در آیه 53 سوره فصَلت می فرماید: به زودی نشانه های خود را در افقها و جانهایشان نشان خواهیم داد تا اینکه برای آنها مشخص شود که خداوندحق است.در این آیه دو عبارت است.1-آفاق  2-انفس

کلمه آفاق به معنی افقها و جهان طبیعت است و انفس جهان مربوط به درون و فطرت است.

در قرآن کلمه تجربی به کار نرفته و از دو نوع سیر صحبت می شود. سیر آفاق و سیر انفس .

سیر آفاقی درک از طریق علم تجربی و سیر انفس راه فطرت و درک از طریق راه دل. این آیه و آیات دیگر دال بر آن دارد که یکی از راه های اثبات خدا تجربی است.

مثلاً در مراحل ابتدایی به ما می گفتند از گردش فصلها و گردش آسمان و زمین ذهن پذیرای این می شود
که جهان خالقی دارد. راه تجربی راه راحتی است برای اثبات خدا و زیاد لازم به فشار و سختی نیست
تا شخص بفهمد.

برهان نظم بخشی از راه تجربی است و بخشی عقلی. راه سوم در باره اثبات خداراه عقلی می باشد.

راه عقلی همان راهی است که متکلّمین و فلاسفه رفته اند از این راه عقلی برهانهایی که وجود دارد. 1-برهان نظم  2-برهان علّیت.

برهان نظم ساختاری دارد که جهان مجموعه ای منظّم است. هر مجموعه منظّم ناظمی دارد، نتیجه جهان ناظمی دارد . در اینجا سه تقریر و بیان وجود دارد.

1ـ هدفمندی  2ـ هماهنگی کلّی  3ـ نظم اجزاء جزئی .

مطلبی که در برهان نظم است اینکه جهان تصادفی نیست و در آن نظم و قاعده وجود دارد .

برهان هدفمندی م1ـ جهان مجموعه هدفمندی است. م2ـ هر مجموعه هدفمندی ناظمی دارد نتیجه جهان ناظمی دارد.

تقریر2 هماهنگی کلّی جهان مجموعه هماهنگی است . هر مجموعه هماهنگی ناظمی دارد در نتیجه جهان ناظمی دارد.

نظم اجزاء جزئی جهان مجموعه ای است که اجزاء آن منظّمند. هر مجموعه که اجزای آن منظم است ناظمی دارد پس جهان ناظم دارد .

در آیه 22 سوره انبیاء می فرماید : اگر در جهان خدایی جز الَله بود جهان فاسد می شد . این آیه اشاره به هماهنگی کل در نظام آفرینش دارد. بر اساس این آیه جهان هماهنگی کل دارد و خداوند به عقل فطری انسان اعتماد دارد بخشی از آیه به قرینه محذوف است چون که انسان می فهمد پس لازم نیست که بقیه هم گفته شود .

برهان علَیت یک برهان کاملاَ عقلانی است و موضوعی که فلسفی می باشد . نسبت به برهانهای دیگر از چند کلمه تشکیل شده و باید عنوان مقدمه گفته شود تا برهان بعداً درست درک شود .

1.علَت  2.معلول  3.علَیت   4.فاعل   5.حدوث    6.ممکن   7.تناقص   8.توسل   9.دور

1-اگر دو موجود باشند به گونه ای که یک موجود،موجود دیگر را ایجاد کرده باشند به موجود اول علَت می گویند و موجود دوم معلول و به آنها رابطه علَت و معلول و علَیت می گویند در اینجا دو عبارت دیگر به وجود می آید 1. علَت تامه   2.علَت ناقصه

علَت ناقصه علَتی است که شرط لازم برای تحقق معلول است .اما کافی نیست یعنی برای تحقق معلول و خودش لازم می باشد اما با آمدنش معلول به شکل صد در صدی ایجاد نمی شود .

علَت تامه : علَتی است که هم شرط لازم و هم شرط ضروری برای تحقق معلول می باشد . با آمدن علَت تامه معلول صد در صد ایجاد می شود .

 اصطلاح بعدی فاعل : بر اساس تقسیم بندی دیگر علَت ، علَ فاعلی یا طبیعی است یا غیر طبیعی (الهی) فاعل طبیعی خود شامل چند نوع علَت می باشد .معروف به علل چهارگانه یا اربعه شامل علت فاعلی ،علَت مادی ، علَت سوری ، علَت غایی .

علَتی که از موجود دیگری ایجاد می شود .یا به وجود آورنده موجود دیگر است . علَت فاعلی مادی عناصر و اجزایی که معلول را تشکیل می دهند سوری شکل و هیئتی که برای معلول ایجاد می شود . غایی هدفی که از ساخت معلول مدَ نظر است مثلاَ یک صندلی را در نظر بگیرید ، سازنده صندلی فاعلی از اجزایی که ساخته شده ، چوب یا آهن مادی شکل صندلی سوری هدف از ساخت آن غایی .

حدوث چیزی که نبوده ممکن است بعداَ ایجاد شده . چیزی که بود و نبودش یکسان باشد ممکن الوجود تناقص هم باشد هم نباشد که عقل نمی پذیرد تسلسل اگر سلسله ای از موجودات را داشته باشیم طوری که وجود هر یک منوط به وجود ما قبل خود باشد به گونه ای که تا بی نهایت باشد اجزاء اش بالفعل حاضر باشند و بین اجزا تداوم وجودی باشد چنین سلسله ای محال است که وجود داشته باشد . چون تسلسل محال است . اگر از شخص بپرسیم تو را که به وجود آوردن است می گوید من علَتی دارم  و اگر از علَتش بپرسیم باز علَت دیگری را معرفی می کند . پس هیچ وقت به نتیجه نمی رسیم .

دور یعنی یک موجود علَت بوجود آمدن خودش می باشد در اصل برهان     1- جهان معلول است علَت این معلول چیست ؟ یا کیست ؟  اگر گفت علَت دیگری می پرسیم . علَت دیگر چه می گوید ؟ پس می گوییم علَت دیگر محال است .اگر گفت جهان خودش بوجود آمده مانند نظر ماتریا لیستها  به او هم می گوییم محال است .چون باید هم قبل از خودش باشد و هم بعد از خودش ، هم تسلسل هم دور محال است . جهان علتی دارد آیه 35 سوره طور  آیا این خلق از نیستی صرف بوجود آمدند یا خویشتن را خود خلق کردند .

صفات خدا :

در باره این که می شود صفات خدا را شناخت یا نه  ، دیدگاه های مختلفی وجود دارد  :

1.مکتب تعطیل : طرفداران این مکتب معتقدند انسان توانایی شناخت خدا را ندارد چون انسان موجودی زمینی و محدود است ودر مقابل آن خداوند آسمانی و نامحدود است . در نتیجه موجود محدود توانایی احاطه برموجود کامل را ندارد و نمی تواند بشناسد مالک ابن انس که فردی سنَی بود در مقابل این سئوال ثُمَ استوی علی العرش چیست ؟   گفت سئوال از این آیه بدعت در دین است ما در مقابل آن که صفات خدا را بیان می کند هیچ گونه درک و فهمی نمی توانیم داشته باشیم . امروزه شکل جدیدتری در زمان ما بوجود آمده که شهید مطهری به آنها لا ادریَون می گوید . پوزیتویستها و حسگرایانی هستند مانند کانت که در محدوده عقل نظری نظر می دهند . معتقدند که شناخت آدمی محدود به حوزه تجربی است و خارج از این حوزه عقل توانایی شناخت ندارد .

2.دیدگاه دوم اهل تشبیه  یا مشبه هستند که معتقدند صفات در انسان و خداوند دقیقاَ به یک معنا است و تفاوتی بین آنها نیست . آنها می گویند وقتی گفته می شود خدا عالم است همان قدر می فهمیم که بگوییم انسان عالم است . ایرادی که به آنها وارد است    1.جلوی بحث و بررسی و تفحصَ را می گیرد و مانع آن میشود که در باره صفات خدا تحقیق کنیم و باب علم بسته می شود .  2. در بسیاری از موضوعات صفات انسان و خدا یکی است . دیدن آن به یک شکل به آن معناست که صفات انسانی را در خدا راه دادیم جسمانیت نیازمندی در خدا راه پیدا می کند مفهوم آیه این است که خدا روی تخت نشسته و فرمانروایی می کند و این لازمه راه یابی ویژگی های مادی به خداوند است که با بعضی آیات الهی منافات دارد .

3.دیدگاه سوم اثبات بلاتشبیه طرفداران این دیدگاه معتقدند که در خصوص صفاتی که برای خدا به کار می رود می توانیم هم برای خدا و هم برای انسان به کار ببریم اما تفاوتهایی وجود دارد . صفات یک جنبه کمالی دارد ، یک جنبه نقص ، جنبه ای که کمال دارد و فاقد نقص است در باره خدا به کار می بریم اما جنبه ای که دارای نقص و محدودیت است را به انسان نسبت می دهیم .

آیاتی وجود دارد که بیان می کند بین خدا و انسان تفاوتهایی وجود دارد  و معتقد است که باید دو نظر پیشین را جمع کرد به اینصورت که نه اینکه خدا هیچ ارتباطی با جسم و مادی ندارد و نه دیدگاه دوم را می پذیرد که خدا دقیقاَ مانند انسان است . راه های شناخت خدا چیست ؟

1-راه عقلی   2-راه نقلی   3-علم حضوری و کشف   4-راه تجربی در قرآن از آن به عنوان سیر آفاق نام برده   5-راه فطری یا سیر انفس * راه عقلی با اتکا به عقل صفاتی را به خدا نسبت می دهیم با تحلیل عقلی می گوییم خدا ضروری الوجود است . یعنی عدم برایش وجود ندارد چون واجب الوجود ذاتی است و به این نتیجه می رسیم که خدا شریک هم ندارد .چون اگر شریک داشته باشد لازم است دو واجب الوجود باشند . دو واجب الوجود در جنبه وجود باید شباهت داشته باشند هم باید از جهاتی شبیه هم باشند هم با هم تفاوت داشته باشند بعد خود به خود بحث ترکیب به وجود می آید و مرکب به اجزاء خود نیاز دارد پس تناقص به وجود می آید . در نتیجه خدا مرکب نیست ، صفت بعدی خداوند در مکان نیست . چیزی که در مکان است جا اشغال کرده و قابل اشاره حسی است . اگر جایی است پس از جای دیگر غافل است هیچ چیز از خدا غایب نیست . پس نمی توان مکان داشته باشد . می رسیم به اینکه زمان ندارد چون از قبل و بعد خود با خبر بوده و هست . خدا محتاج نیست بی نیاز مطلق است . واجب الوجود بی نیاز است .

موجودات را به دو دسته تقسیم می کنند . واجب الوجود ، ممکن الوجود همه موجودات غیر از خدا همه نیازمندند و در مقابل خدا فقیر هستند (عالم قدرت اراده ) اما اینکه خدا چه صفاتی دارد و چه صفاتی ندارد و اگر دارد چنین صفات از چیست ؟ اجمالاَ صفاتی که خداوند دارد زائد بر ذات نیست صفات خدا عین ذات است . بین فرقه ها و ادیان اختلاف نظر وجود دارد سنَی ها و اهل حدیث می گویند خدا داری صفات هشتگانه است و معتقدند ما فقط باید از این صفات استفاده کنیم . معتزله می گویند خدا صفات دیگری هم دارد که نماینده
 ذات است . 

در دیدگاه خدا شیعه و ذات خدا یکی است یعنی صفات غیر از ذات خدا نیست . اگر صفات غیر از ذات بود معنی آن این است که در وجود خدا یک ذات و دو صفت وجود دارد که اگر این طور باشد ذات خدا محتاج و نیازمند است شیعه به این تحلیل رسید که استثنائاَ ذات و صفات خدا یکی است . خداوند دارای استقلال و پادشاهی است .قهاریَت و حکومت بر بندگان و موجودات دارد . در نتیجه خدا حکیم است . کسی که تا این حد بی نیاز است و موجودات به او وابسته هستند . حکیم و دانا است ، از هوش بسیاری برخوردار است . صفت بعدی خدا قیومیت است ، به این معنی که خدا یک طرف قرار می گیرد و بقیه به او تکیه می دهند و اگر یک آن به ما توجه نکند ما نابود می شویم . فیلسوفان و علما از راه عقلی به صفات و وجود خدا می رسند.

را نقلی نسبت به به راه عقلی ساده تر می باشد ، برای رسیدن به صفات خداوند چون از طریق آیات قرآنی و احادیث می آموزیم، خدا دارای چه صفاتی می باشد . سنَی ها به 8 صفت خداوند رسیده اند و بقیه صفات در قرآن آمده و سبز است به همان صفاتی که در آیات و احادیث آمده بسنده شود و صفاتی که در قرآن نیامده را به کار نبریم ، توفیقی بودن اسماءو صفات خداوند از راه علم حضوری با مراجعه به ذات و فطرت خود به خدایی می بریم . علم یا تجرد : موجودی که به خود علم حضوری دارد به ذات خود علم و آگاهی دارد . انسان به ذات خدا علم دارد ، خدا چون تجرَدش بیشتر و بالاتر است ، به ذات خدا عالم تر است . بعضی از صفات خدا مانند علم ،اراده و قدرت را از این طریق می فهمیم با نگاه به عالم طبیعت پی به ناظم طبیعت می بریم که جهان ناظمی دارد و خدا ناظم جهان است .

5-راه فطری یا سیر نفسی انسان با بالا بردن سطح توانایی خود یا با ارتقاء نفسی خود و درک خود می تواند پی به صفات خدا ببرد و کراماتی را در باره او درک کند . معروفترین صفات خدا به صفات ثبوتیه و سلبیه تقسیم می شود . صفات ثبوتیه صفاتی ات که به ذات خدا راه دارد و از ذات خدا به دست آمده . مانند علم و قدرت .صفات ثبوتیه نام دیگرش صفات جمال است .

صفات سلبیه یا کمال صفاتی است که به ذات خدا راه ندارد به این معنی که ما ذات خدا را از آنها نفی می کنیم ، وقتی می گوییم خدا نادان نیست ، نادانی را از ذات خدا انکار می کنیم .چون خدا جسم نیست .بسیاری از صفات  مادی را از او سلب و نفی می کنیم و سلب سلب ، سلب نقص ، سلب جهل و نادانی ما نقوص را از خدا نفی می کنیم .

صفات سلبی چند تا است ، صفات ثبوتی عالم قادر حی سمیع بصیر ، متکلم ، مرید ، غنی

صفات سلبی جوهر نیست عَرَض نیست ،نادان نیست ،مرئی نیست.

دومین تقسیم بندی از صفات خدا ذاتی وفعلی است .

ذاتی صفاتی که از ذات خدا انتزاع می شود . برای اینکه آن را بفهمیم نیازی به تصور از موجود دیگری نیست . مثلاً صفت علم خدا از همه بالاتر است و برای درک آن نیازی به تصور از علم دیگری نداریم . صفت فعلی از مقایسه ذات خدا با یکی از کارها و افعال خدا به دست می آید . تصور ذات خدا با تصور فعل خدا به دست می آید . وقتی می گوییم خدا خالق است موجودات را می بینیم و مقایسه می کنیم و می گوئیم خدا خالق است .

صفت نفسی و اضافی :

نفسی ، صفاتی است که از ذات الهی بدون لحاظ نسبت و اضافه در ذهن است. نیازی به تصور هیچ موجود دیگری ندارد . مثال حیات : خداوند حیات دارد ، این در مقایسه با موجودات دیگر به وجود نمی آید .

صفت اضافی : به تحلیل ذهنی بین ذات و موجودات دیگر به وجود می آید . خدا عالم است ، درذهن معلومی را در نظر می گیری و می فهمی که خدا عالم است .

صفت ثبوتی ، ذاتی و فعلی ، تعریفی که از صفت ثبوتی کردیم در آن است . صفاتی که به ذات راه دارد . ذاتی هم است یعنی بدون مقایسه بدست می آید . فعلی هم هست ، نگاهی به بیرون دارد . علم و قدرت بهترین مثال است .

 

بحث صفات خدا  :

اولین صفت علم یعنی ادراک علم خدا به موجودات را به چند جنبه تقسیم می کنند  1-علم خدا به ذات خود    2-علم خدا به موجودات قبل از آفرینش آنها   3-علم خدا به موجودات همزمان با آفرینش آنها   4-علم خدا به موجودات پس از آفرینش آنها . خدا به ذات خود علم دارد ، در مقام ذات از همه کائنات خبر دارد ، ذات خدا از او دور است .

ما انسانها بخشی از ذات مان از ما دور است علم خدا به موجودات قبل از آفرینش خدا می داند چه جهان و موجوداتی را خلق می کند . مهندسی را در نظر بگیرید برای ساختن یک ساختمان باید ابتدا نقشه کشی کند . علم خدا به موجودات همزمان با آفرینش ، خدا همزمان با آفرینش نسبت به کمیّت کار خود آگاهی داشته ، همان مهندسی را در نظر بگیرید زمانی که زیر بنای خانه را می سازد و دیگران از نقشه و پی ریزی ساختمان خبر ندارند و او می داند علم خدا بعد از آفرینش به آنچه که ساخته آگاهی دارد . اگر مهندس پس از پایان کار از آن محل عبور کند می داند اتاقها و دیگر اجزاء ساختمان در کجا قرار دارند . از مواردی که گفته شد علم خدا به موجودات قبل از آفرینش شبیه معروفی است به نام شبه جزیره ، اگر کسی بپرسد که خدا قبل از آفرینش می داند بعداً چه اتفاقی می افتد و هر کس چه جایگاهی دارد . پس جای اختیار کجاست به همین نسبت با دیگر مباحث هم با شبه جزیره روبرو می شویم .